صادق آل محمد صلی الله علیه و آله*** سال جهش تولید1399

نمایش مستند ومستدل زیبایی های دین***استفاده از مطالب وبلاگ هیچ مشکلی ندارد

صادق آل محمد صلی الله علیه و آله*** سال جهش تولید1399

نمایش مستند ومستدل زیبایی های دین***استفاده از مطالب وبلاگ هیچ مشکلی ندارد

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ خرداد ۰۰، ۱۶:۱۸ - ناشناس
    احسنت

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است


روایت مناظره امام‌صادق‌(ع) با طبیب هندی او از بهترین طبیبان هند است، سرزمینی که در زمان او در علم طبابت حرف اول را می زند و گوبا به دربار منصور خلیفه عباسی آمده تا هنر سرزمینش را به رخ خلیفه عباسی بکشد . با اعتماد به نفس و مغرورانه سخن می گوید و در بین سفارش‌های طبی‌اش به خلیفه، گاهی یکی از کتاب‌هایی را که به زبان هندی است و نوشته گذشتگان و معاصرین اوست به خلیفه معرفی می کند و برای تایید گفتارش بخشی از کتاب را برای خلیفه می خواند.


خلیفه از تبحر و دانش طبیب به حیرت در آمده و همینطور که سخنان او را می شنود گاهی نگاهی به درب ورودی می اندازد و منتظر است تا جعفر بن محمد (ع) بیاید. گر چه دیدارش را خوش ندارد اما می داند که تنها اوست که می تواند در مقابل این طبیب متبحر حرفی برای گفتن داشته باشد و آبروی تاج و تخت خلیفه و مردمان عراق را حفظ کند.


او آمد. به محض ورود به حاضرین در مجلس سلام نمود و هگان بی اختیار در مقابل قدومش بلند شده و جواب سلامش را دادند. طبیب که او را نمی شناسد در چهره اش نگاه می کند و در همان اولین نگاه متوجه می شود که او باید عالم بزرگی از عالمان عراق باشد. به سخنانش ادامه می دهد و امام صادق (ع) ساکت و با طمانینه در مجلس نشسته و سخنان طبیب را گوش می دهد.


مرد هندى وقتی از سخنانش فارغ شد رو به او کرد و گفت : آیا از آنچه نزد من است ، چیزى را مى خواهى ؟


امام : نه چون آنچه نزد من است بهتر از آن است که نزد توست .


طبیب: آن چیست ؟


امام فرمود: من گرمى را با سردى و سردى را با گرمى و تر را با خشک و خشک را با تر مداوا مى کنم و کار را به خدا وامى گذارم و آنچه را که از پیامبر اسلام (ص) وارد شده به کار مى بندم که فرمود: بدان که معده خانه درد است و پرهیز رأس هر دوایى است و به بدن خود آنچه را که عادت کرده بده .


مرد هندى گفت : آیا طب غیر از این است ؟


امام فرمود: آیا گمان مى کنى که من از کتب طب آموخته ام ؟ گفت آرى، حضرت فرمود: نه به خدا قسم من غیر از خدا از کسى یاد نگرفته ام. اکنون بگو که من به طب آگاهترم یا تو؟


طبیب هندى با غرور گفت: من .


امام فرمود: از تو مى پرسم جواب بده .


هندی بادی به غبغب انداخت و گفت: بپرس .


امام فرمود: اى مرد هندى به من بگو چرا سر انسان داراى استخوانهاى متعددى است ؟


اندکی با خود اندیشید و چون جوابی نیافت گفت: نمى دانم .


- امام فرمود: بگو چرا موى سر در قسمت بالا قرار گرفته ؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: چرا پیشانى از مو خالى است ؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: چرا پیشانى داراى خطوط است ؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: چرا ابروها بالاى چشم‌ها قرار گرفته ؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: چرا بینى در وسط دو چشم قرار گرفته است ؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: چرا سوراخهاى بینى رو به پایین است ؟


- نمى دانم .


امام فرمود: چرا دندانهاى کرسى پهن و دندانهاى نیش تیز است ؟


- نمى دانم .


امام فرمود: چرا مردها ریش دارند؟


- نمى دانم .


امام فرمود: چرا دو کف دست از مو خالى است ؟


- نمى دانم .

- امام فرمود: چرا ناخن و مو احساس ندارند؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: چرا قلب مانند صنوبر است ؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: چرا ریه دو قطعه اند و حرکت آنها در محل خود انجام مى گیرد؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: چرا کبد به شکل برآمده است ؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: چرا خمیدگى زانو به پشت است ؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: چرا کف پا از داخل منحنى است ؟


- نمى دانم .


- امام فرمود: ولى من مى دانم!


طبیب هندى که باور نداشت جواب همه این سوال ها را که او در هیچ کتابی نخوانده است جعفر بن محمد (ص) بداند گفت : پس جواب بده .


* امام فرمود: اینکه استخوانهاى سر متعدد است براى آن است که آن تو خالى است و اگر استخوان یک تکه داشت زودتر می شکست اما بواسطه اینکه چند قطعه است دیرتر شکسته مى‌شود.


* و مو بر بالای سر است براى اینکه از ریشه آن روغن بمغز برسد و از سر موها که سوراخند بخارات بیرون برود و سرما و گرمائى که بمغز وارد مى‏شود دفع کنند.


* پیشانى مو ندارد براى اینکه رهگذر روشنائى چشم‏‌ها است.‏


* خطها و چین‌هاى پیشانی براى آن است که عرق و رطوبتى که از سر فرو می‌ریزد نگهدارد و چشم از آن محفوظ بماند باندازه‏اى که انسان آن را پاک کند چون رودخانه‏‌ها که روى زمین آبها را نگهدارى می‌کنند.


* اینکه ابروها بالاى چشم‌ها قرار داده براى آن است که نور را به اندازه لازم بفرستند. اى هندى آیا نمى بینى که وقتى نور شدید باشد انسان دستش را بر چشمش مى گذارد تا نور به اندازه کافى بتابد؟


* و اینکه بینى را وسط دو چشم قرار داد براى آن است که نور را به دو قسمت مساوى براى دو چشم تقسیم کند.


* و سوراخ بینى را در قسمت پائین آن قرار داد تا بیماری‌هائى که از مغز فرو می‌ریزد از آن بیرون شود و بوها از آن به‌مشام آدمى بالا رود و اگر سوراخ در قسمت بالاى بینى بود بیمارى از آن فرو نمی‌ریخت و بو را نیز درک نمی‌کرد.


* و اینکه براى مردان ریش قرار داده براى آن است که از اینکه صورت خود را بپوشند بى نیاز باشند و مردان از زنان متمایز باشند.


* و اینکه دندان جلویى را تیز قرار داده تا با آن ببرد و دندان کرسى را پهن قرار داده تا با آن خورد کند و دندان ناب را بلند قرار داده و آن ستونى در میان‌است و دندانهاى پیشین و دندانهاى کرسى را از هم جدا مى کند.


* و اینکه دو کف دست را بدون مو قرار داده براى آن است که لمس به وسیله آنها انجام مى گیرد و اگر مو داشت انسان نمى توانست به خوبى لمس ‍ کند.


* و اینکه مو و ناخن روح ندارد براى آن است که بلند شدن آنها بد و کوتاه کردن آنها پسندیده است و اگر روح داشتند موقع کوتاه کردن انسان احساس ‍درد مى کرد.


* و اینکه قلب مانند دانه صنوبر است براى آن است که قلب آویخته و سر آن نازک است تا داخل ریه باشد و از هواى داخل آن استفاده کند و مغز سر از حرارت آن دچار صدمه نشود.


* و اینکه ریه را به دو قطعه کرده براى آن است که قلب در جوف آن قرار گیرد و با حرکت آن استراحت کند.


* و اینکه کبد را به شکل برآمده قرار داده براى آن است که بر معده سنگینى کند و به آن فشار آورد تا بخارهاى آن خارج شود.


* و اینکه خمى زانو را به طرف پشت قرار داده ، براى آن است که انسان به طرف جلو حرکت مى کند و باید تعادل داشته باشد و اگر این طور نبود در راه رفتن سقوط مى کرد.


* و اینکه کف پا را منحنى قرار داده براى آن است که اگر همه کف بر زمین واقع مى شد به سنگینى سنگ آسیاب مى شد.
مرد هندى گفت :


این همه علوم از کجا براى تو حاصل شده است ؟


امام فرمود: از پدرانم گرفته‏‌ام و آنان از رسول خدا و او از جبرئیل و او از خداى رب العالمین جل جلاله که تنها و جانها را آفرید، گرفته است.

هندى گفت: راست فرمودى من گواهى می دهم که معبود بحقى بجز خداوند نیست و محمد فرستاده و بنده او است و تو دانشمندترین مردم زمان خودت هستی.

منابع:
الخصال، شیخ صدوق، ج 2 ص512
طب النبى و طب الصادق، ابوالعباس مستغفرى و محمد خلیلى

نقل از https://www.yjc.ir/fa/news/6186867

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۷:۰۹
عبد من عبید محمد


ماه، فرو مانَد از جمال محمّد

سرو نباشد به اعتدال محمّد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر، با کمال محمّد

وعدة دیدار هر کسی به قیامت

لیلة اسری، شب وصال محمّد

سعدی


جز به دست و دل محمّد نیست

حلّ و عقد خزانة اسرار

چون دلت پر ز نور احمد بُود

به یقین دان که ایمنی از نار

سنایی

مصطفی را وعده داد الطاف حق

گر بمیری تو، نمیرد این سَبَق

مولوی

گزینم قران است و دین محمّد

همین بود ازیرا گزین محمّد

یقینم که من هر دُوان را بورزم

یقینم شود چون یقین محمّد

کلید بهشت و دلیل نعیم

حصار حصین چیست؟ دین محمّد

محمّد رسول خدای است زی ما

همین بود نقش نگین محمّد

ناصر خسرو

خورشید خُلد، مهتر دنیا و آخرت

سلطان شرع، خواجة کونَین، مصطفی

چشم و چراغ سنّت و نور دو چشم دین

صاحبْ قبول هفت قرآن، صاحب لوا

عطّار

محمّد کآفرینش هست خاکش

هزاران آفرین بر جان پاکش

چراغ افروز چشم اهل بینش

طراز کارگاه آفرینش

ریاحین بخشِ باغ صبحگاهی

کلید مخزن گنج الهی

گفت پیبغمبر: شما را – ای مهان –

چون پدر هستم شفیق و مهربان

نظامی

گفت پیغمبر به اصحاب کبار

تن مپوشانید از باد بهار

کانچه با برگ درختان می کند

با تن و جان شما، آن می کند

مولوی

خاک بالین رسول الله همه حِرز شفاست

حرز شافی بهرجانِ ناتوان آورده ام

گوهر دریای کاف و نون، محمّد کز ثناش

گوهر اندر کلک و دریا در بنان آورده ام

خاقانی

امید رحمت است آری، خصوص آن را که در خاطر

ثنای سید مرسل، نبی محترم گردد

محمّأ کز ثنای فضل او برخاک هر خاطر

که بارد قطره ای، در حال، دریای نعم گردد

چو دولت بایدم، تحمید ذات مصطفی گویم

که در دریوزه، صوفی، گِرد اصحاب کرم گردد

اگر تو حکمت آموزی به دیوان محمّد رو

که بو جهل آن بُوَد کو خود به دانش، بوالحکم گردد

سعدی

آن نور مبین که در جبین ما هست

وان ضوء یقین که در دلِ آگاه است

این جملة نور بلکه نور همه نور

از نور محمّدِ رسول الله است

مولوی

ای آفتاب گردون، تاری شو و متاب

کز برج دین بتافت یکی روشنی آفتاب

آن آفتاب روشن شد جلوه گر که هست

ایمن ز انکساف و مبرّا ز احتجاب

شمس رسل، محمّد مرسل که در ازل

از ما سوی الله آمده ذات وی انتخاب

ملک الشعرای بهار

ثنا باد بر جان پیغمبرش

محمّد فرستاده و بهترش

که بُد بر درِ دین یزدان، کلید

جهان، یک سر از بهر او شد پدید

بدو داد دادار، پیغام خویش

بپیوست با نام او نام خویش

اسدی طوسی

کای محمّد این جهان و آن جهانی نیستی

لاجرم این جان داری صدر و آن جا متّکا

رحمتت زان کرده اند این هر دو تا از گردنعل

این جهان را سُرمه باشی، آن جهان را توتیا

سنایی

گفت پیغمبر: به آواز بلند

با توکّل، زانوی اُشتر ببند

مولوی

مر تو را دین محمّد چو دبستان است

دین کُنَد جان تو را زنده و علم آگین

طلب علمت فرمود رسول حق

گر سفر باید کردن به مَثَل تا چین

ناصر خسرو

گفت پیغمبر: که چون کوبی دری

عاقبت، زان در، برون اید سری

مولوی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۲۱:۱۱
عبد من عبید محمد